یاسر؛

پسری که هنر را با نور شمع زنده نگاه می‌دارد

آوای غرب /گاهی اوقات روزگار آدم را از خود زندگی بیرون می‌کشد و می‌برد وسط واقعیت‌هایی که هیچوقت از پشت میز دیده نمی‌شوند.روزی که همراه با مددکار موسسه برای سرکشی به یکی از خانواده‌های معلول رفتم فهمیدم بعضی از دردها فقط با چشم دیده می‌شوند.

خانه‌ای که واردش شدیم حیاطی  کمتر از یک متر داشت فقط آن‌قدر جا که بتوانی یک قدم برداری مجبور شدیم سریع برویم داخل.
فضای خانه شاید ده متر هم نمی‌شد.اتاقی کوتاه وتاریک ، پدری با پاهای قطع شده گوشه‌ای نشسته بود. کمی آنطرف‌تر هم دختری بی‌حرکت چشم‌دوخته به یک نقطه روی دیوار.نفس کشیدن برایم سخت بود صحنه آن‌قدر سنگین بود که نتوانستم بمانم. بیرون رفتم تا نفسم جا بیاید.

چند لحظه بعد پسر خانواده جوانی لاغر و خسته از نانوانی محل کارش که چند متر پایین‌تر از خانه شان بودخودش را رساند  .
امانت ها  را گرفت تشکر کرد و برایمان دعا گفت.  از طرز حرف‌زدنش معلوم بود آدم کم‌سوادی نیست.

گفت نامش یاسر رحیمی است. با لبخندی آرام گفت اگر در اینترنت جست‌وجو کنم پیدایش می‌کنم.(نام واقعی‌اش با اجازه خودش در این گزارش آمده است.)

وقتی علت از دست دادن پاهای پدرش را پرسیدم  گفت :به‌سبب دیابت و بعد آهسته توضیح داد که  زمان جنگ پدر و مادرش بر اثر بمباران هوایی دچار موج گرفتگی شده اند‌.و مجبور شده خودش خرج خانه را بدهد.
از مادر گفت از اینکه سال‌ها پیش از دستش داده. از خواهری گفت که زیر فشار زندگی و افسردگی خودکشی کرده و از اینکه هنوز به خواهر کوچک‌ترش نگفته چه اتفاقی افتاده و فقط گفته «بهزیستی» مراقبش است.

پرسیدم چطور از پدر و خواهر مراقبت می‌کند؟گفت هر نیم ساعت یک‌بار از محل کار سر می‌زنم. دختر جوانی که گوشه اتاق بی‌حرکت نشسته بود. افسردگی شدید داشت.
یاسر با آرامشی غمگین گفت: که این‌ها نتیجه سال‌ها سختی و غم و نداری است.

در همین لحظه پدرش صدایش زد.
من فرصت پیدا کردم گوشی‌ام را دربیاورم و اسمش را در گوگل جست‌وجو کنم. صفحه که باز شد، همان‌جا ماتم برد:
یاسر رحیمی – نقاش، گرافیست و تصویرگر.
آن‌هم نه یک هنرمند معمولی؛ بلکه یکی از بهترین‌های استان.

آثارش را دیدم:
– چاپ دو کتاب شعر کودک با موضوع حاج قاسم
– نمایشگاه «پرواز سیمرغ»
– نمایشگاه «ایلام، شهر آب و آفتاب»
– و چند کار جدی دیگر در حوزه تصویرگری

وقتی برگشت گفتم سرچ کردم  می‌دانم که هنرمند هستی.لبخندی تلخ زد و گفت:می‌بینید که… شرایط  اجازه نمی‌دهد بیشتر کار کنم

بعد ادامه داد:شب‌ها که پدر و خواهرم می‌خوابندبرای اینکه نور اذیتشان نکند یک چراغ مطالعه روشن می‌کنم. با خمیرهای باقی‌مانده از نانوایی مجسمه می‌سازم. با ساده‌ترین وسیله‌ها نقاشی می‌کشم. هنر را با همین‌ها زنده نگه می‌دارم.
از ازدواج نکردنش پرسیدم گفت؛ تا وقتی پدرم و خواهرم به من نیاز دارند ازدواج نمی‌کنم. و وقتی از گردش های کوتاهش با پیکان قدیمی اش سخن گفت:چشمانش برق زد و گفت ؛همین برایم دنیاست

وقتی از آن خانه بیرون آمدم ذهنم پر از تصویرهایی بود که نمی‌شد از آن‌ها فرار کرد تصویر جوانی که در میان فقر، بیماری، افسردگی و تنهایی، هنوز ایستاده است.
جوانی که شب‌ها کنار نو چرا غ مطالعه نه برای سرگرمی بلکه برای زنده نگه داشتن هنر و امید مجسمه می‌سازد و نقاشی می‌کشد.

یاسر فقط یک هنرمند نیست او نمونه آدم‌هایی است که بی‌هیچ ادعا زندگی را به دوش می‌کشند و حتی در سخت‌ترین شرایط استعدادشان را خاموش نمی‌کنند.
در جامعه‌ای که صداهای بلند بیشتر دیده می‌شوند و استعدادهای آرام و نجیب کمتر شنیده یاسرها زیاد هستند.اما کم‌تر کسی آن‌ها را می‌بیند.

اگر نهادهای فرهنگی اجتماعی و حمایتی قدمی بردارنداگر تنها اندکی حمایت فراهم شوداین جوان‌ها می‌توانند بدرخشند.می‌توانند نام یک شه یک استان و حتی کشور را بالا ببرند. فقط کافیست دیده شوند.

انتظار می‌رود اگر مسئولی این گزارش را می‌خوانداز کنار داستان یاسر بی‌تفاوت عبور نکند و در حد توان خودش بتواند گره‌ای از کار او باز کند. همین اندازه کافی است.

در پایان این گزارش چند نمونه از نقاشی‌ها و آثار یاسر رحیمی نیز پیوست شده تا خواننده بداند پشت این خانه کوچک و این رنج‌های سنگین به استعداد بزرگی نشسته است