فقر، تبعیض و فشار اجتماعی؛

داستان تاب‌آوری مینا مادر ایلامی

میان روزمرگی‌های زندگی اغلب با آدم‌هایی روبه‌رو می‌شویم که حرف‌ها و زخم‌هایشان پشت یک نگاه پنهان مانده است. دیدار من با (مینا) هم یکی از همان لحظه‌ها بود زنی که رنج فراوانی را پشت سر گذاشته و امروز می‌خواهد از روزهایی بگوید که کمتر کسی آن را شنیده است. روایتش ساده است زیرا از حقیقتی می‌گوید که در زندگی بسیاری از زنان تکرار می‌شود

 

در فضای انتظار نشسته بودم که نگاه گذرایی به او انداختم. ابتدا توجهی نکردم اما چند لحظه بعد دوباره نگاهش کردم. چهره‌ای آرام و مهربان داشت اما آثار سوختگی زیر گردنش دیده می‌شد و همین موضوع کنجکاوی‌ام را برانگیخت. کنار او پسر نوجوانی نشسته بود و دخترکی خردسال در سوی دیگرش تکیه داده بود. شالش روی دست راستش افتاده بود و نشانه‌هایی از سختی معیشت در ظاهرش دیده می‌شد. تصمیم گرفتم نزدیک شوم و آهسته سر صحبت را باز کردم. از کودکش تعریف کردم و گفتم شبیه مادرش زیباست. کم‌کم گفت‌وگوی ما شکل گرفت. وقتی نامش را پرسیدم، گفت: مینا سی‌وچهار ساله هستم.

با احتیاط پرسیدم: خودسوزی کرده‌ای؟ آرام پاسخ داد: بله… هفتاد درصد سوختگی دارم. از دلیل این تصمیم پرسیدم. گفت که مشکلات مالی شدید و فشار روانی در زندگی مشترکش او را به نقطه‌ای رسانده بود که دیگر نمی‌دانست چه کند. توضیح داد همسرش به دلیل مشکلات مالی زیر نظر روان‌پزشک قرص مصرف می‌کرد و از مسئولیت‌های زندگی فاصله گرفته بود. درآمد اندک کارگری کفاف زندگی را نمی‌داد و در خانواده پدری نیز میان دختر و پسر تفاوت گذاشته می‌شد. کمک‌ها همیشه به سوی پسر خانواده می‌رفت و او بارها احساس کرده بود دیده نمی‌شود. گفت: همه این‌ها من را به سمتی نا امیدی برد که فکر کردم راه دیگری ندارم.

پرسیدم: می‌خواستی خودت را رها کنی و بچه‌هایت تنها بمانند؟
نگاهی به پسر نوجوان انداخت و گفت:
ارشیا فرزند خودم نیست. از همسر فعلی‌ام همین‌ دختر را دارم. همان‌جا فهمیدم که مینا پیش‌تر نیز یک ازدواج ناموفق داشته است. با صدایی آرام ادامه داد: شاگرد زرنگ مدرسه بودم. رتبه المپیاد ریاضی داشتم. ازدواج نخست با یکی از اقوام مادری بود. ده سال با مشکلات اخلاقی و اعتیاد او گذشت و در نهایت آن زندگی تمام شد. سپس با مکثی طولانی گفت: بعد از طلاق در خانه پدری محدود شدم. اجازه رفت‌وآمد نداشتم. مرتب می‌گفتند چون مطلقه‌ای باید در خانه بمانی. حمایتی نبود. اگر می‌گذاشتند درس بخوانم امروز جایگاه دیگری داشتم، شاید فرد مفیدی برای جامعه می‌شدم.

وقتی درباره ازدواج دومش پرسیدم گفت این انتخاب آگاهانه نبوده و فقط برای رهایی از فشارهای خانه پدری تصمیم به این ازدواج گرفته است. درباره رابطه‌اش با پسر همسرش پرسیدم. لبخندی زد و گفت: او بیشتر از مادر خودش به من محبت دارد. چون دستم خوب کار نمی‌کند‌در کارهای خانه کمک می‌کند.جارو می‌زند و حتی در حمام کردنم کمکم می‌کند.پسر نوجوان سرش را تکان داد و با صدایی آرام گفت که او را خیلی دوست دارد و همیشه اول به فکر اوست.

مینا ادامه داد: به او گفته‌ام درسش را ادامه دهد. تا جایی که بتوانم حمایتش می‌کنم. چون خودم علاقه به درس داشتم. نمی‌خواهم هیچ کودکی طعم تبعیض را بچشد. سعی می‌کنم میان دخترم و او هیچ تفاوتی نگذارم، چون خودم از تبعیض آسیب دیده‌ام.

به او گفتم: مینا، از کاری که کردی پشیمان نیستی؟ مشکل‌هایت بیشتر نشد؟
لحظه‌ای سکوت کرد و گفت: حق با شماست. مشکل‌هایم بیشتر شد. اما وقتی فقر باشد، بیماری باشد و هیچ حمایتی نباشد، آدم خسته می‌شود. حالا فقط آرامش می‌خواهم. اگر روزی مرگی باشد از طرف خدا باشد نه از طرف خودم. همان لحظه پسر نوجوان دستش را گرفت؛صحنه‌ای کوتاه اما پرمعنا از پیوند میان رنج و امید شکل گرفت

گفت‌وگو با مینا نشان می‌دهد که سخت‌گیری‌ها، تبعیض، فشار اقتصادی و محدودیت‌های خانوادگی چگونه می‌توانند زخم‌هایی ایجاد کنند که سال‌ها بعد خود را نشان دهند. فشار اجتماعی بر زنان مطلقه نیز نقش مهمی در ایجاد انتخاب‌های ناخواسته دارد.انتخاب‌هایی که گاهی تنها راهِ فرار از شرایط دشوار به نظر می‌رسند. نبود حمایت عاطفی، نشنیده‌شدن و نداشتن فضای امن برای گفت‌وگو بحران‌های انسانی را عمیق‌تر می‌کند و روشن است که هیچ تصمیم تلخی در یک لحظه شکل نمی‌گیرد. چنین تصمیم‌هایی نتیجه سال‌ها رنج بی‌پناهی و بی‌صدایی هستند.

مینا امروز زنده است زنده اما زخمی در دلش هنوز روزنه‌ای از امید باقی مانده است، امیدی که در نگاه پسری دیده می‌شود که او را مادر صدا می‌زند و از محبتش نیرو می‌گیرد. گفت‌وگو با مینا بازتاب زندگی بسیاری از زنانی است که در سکوت با فشارهایی زندگی می‌کنند که دیده نمی‌شوند و شاید اندکی توجه و درک بتواند مسیر زندگی آنان را تغییر دهد.