جناب آقای استاندار؛

آن شب صندلی لرزید اما ایمان شما نلرزید

روایتی از سومین شب پرخطر نبرد رمضان که در آیین تجلیل از روابط عمومی های برتر مجال بازگو یافتن نیافت لحظه‌ای که ماندگار شد تا ثابت کند انسان بودن همواره مقدم بر هر مدیریتی است

 

در آیین تجلیل از روابط‌عمومی‌های برتر استان وقتی نوبت به من رسید تا از خاطرات تلخ جنگ رمضان بگویم به احترام نظم برنامه و ضیق وقت از حق روایتگری خویش گذشتم. اما عمیقا باور دارم برخی لحظه‌های ناب نباید زیر غبار زمان مدفون بمانند باید آن‌ها را نوشت و به حافظه تاریخی این دیار سپرد. از این رو بر آن شدم تا آنچه در آن شب واقعه گذشت را در قالب این نوشتار با مخاطبانم در میان بگذارم. این روایت تنها یک خاطره شخصی نیست بلکه گواهی است بر یک منش مدیریتی که در تاریکی مطلق آن شب برای ما چون چراغی امیدبخش روشن شد

شب ۱۱اسفند ماه ۱۴۰۴و سومین روز از جنگ رمضان بود. ساعت ۸ شب سالن جلسه پر بود از مدیرانی که برای ستاد تنظیم بازار گرد هم آمده بودند. دوربین‌های صداوسیمای مرکز ایلام برای پخش زنده روشن بود. در دلم غوغایی بود به همکارانم گفتم: اگر متوجه شوند تمام ارکان تصمیم‌گیر استان اینجا جمع شده‌اند بی‌شک اینجا را خواهند زد.

آن شب پسرم همراه من بود در آن فضای سنگین او و  خبرنگار تسنیم سعی می‌کردند با خنده و شوخی بر ترس غلبه کنند. ناگهان پسرم از جایش بلند شد از کنارم رد شد و با اطمینانی که از سن کمش فراتر می‌رفت گفت: مامان،شک نکن همین الان اینجا را می‌زنند…

لحظاتی نگذشت که صدای مهیب انفجار دیوارهای سالن را لرزاند و برق‌ها در کسری از ثانیه خاموش شد. تاریکی مطلق و بوی اضطراب سالن را پر کرد. در آن لحظات وحشت هر کسی به سویی پناه می‌بردبرخی زیر میزها و برخی سراسیمه به سمت خروجی. اما شما جناب آقای دکتر کرمی از روی صندلی تکان نخوردید. یادتان هست صدای استوار شما در آن تاریکی که می‌گفتید: صلوات بفرستیدچیزی نیست. چطور به فضا آرامش داد؟ حتی وقتی محافظتان با اصرار تلاش می‌کرد شما را بلند کند مقاومت می‌کردید و گویی جان شما با صندلی خدمت گره خورده بود تا اینکه به زور دستتان را گرفتند و به بیرون هدایت کردند.

ما سراسیمه به میان پستوی کوچکی پناه بردیم اما مدیر بحران هشدار داد که اینجا خطرناک است و به سمت حیاط هدایتمان کرد. در حیاط خبری تلخ پیچید: سپاه را زدند اما ناحیه واستان مشخص نبود  شنیدن این جمله بند دلم را پاره کرد. خانه پدری‌ام و دخترم  که آن شب انجا  بود. لرزه به اندامم افتاد و اشک امانم را برید. در آن لحظات سخت در آغوش خبرنگار تسنیم می‌لرزیدم و پسرم فقط فریاد می‌زد: مادرم را نجات دهید.

در آن لحظاتی که همه به دنبال امنیت و آرامش خودشان بودند  شما ودکتر صالحیان معاون سیاسی ، معاونت توسعه  مدیریت منابع استانداری و  فرماندار ومدیر روابط عمومی  ومدیر بحران مثل کوه پشت ما ایستادید. هرگز فراموش نمی‌کنم که با آن سابقه مدیریت بحرانی که داشتید چطور صحنه را مدیریت کردید و با قاطعیت فرمودید: تا این سه خانم خبرنگار با ماشین اعزام نشوند و به سلامت نروند، من از اینجا نمی‌روم. وهمه را به آرامش دعوت می کردید

آن شب وقتی به خانه رسیدم و هنوز سایه ترس بر سرم بود تلفنم زنگ خورد. شما بودید نه‌تنها به من که به تمام خبرنگاران و حاضران زنگ زدید تا از سلامت همه‌مان مطمئن شوید. آنجا بود که فهمیدم چرا می‌گویند شما مرد روزهای سخت هستید.

آن شب برای من دو حقیقت روشن شد اول اینکه سوابق مدیریت بحران شما چطور در لحظه حادثه به دادما وچهل روز جنگ رمضان به داد استان رسید و دوم اینکه شعار دولت پای کار مردم تا پای جان برای ایران برای شما یک شعار تبلیغاتی نبود یک میثاق قلبی بود. آن شب انسان برای شما بر مدیریت مقدم بود. از همان روز ترس در وجود ما شکست و ما به پشتوانه همین نگاه، چهل روز پا‌به‌پای شما در میدان ماندیم.

گواه صادقانه بودن این متن . دوربین مستند ساز مخصوصتان است که با شهامت تمام یک لحظه دوربینش را خاموش نکرد و لحظه به لحظه ی آن شب را ثبت و ضبط و امروز به اصرار خودش اسمی از آن نمی آورم

تصویر پیوست :یادگاری از همان جلسه