در راهروهای دبیرستانِ شهر «ایوان»، وقتی گچ در دستِ معلم ریاضی میلرزید و فرمولها روی تخته سیاه گره میخوردند، همه چشمها به یک صندلی در انتهای کلاس دوخته میشد. معلم با لبخندی از سرِ اطمینان میگفت: «افشار، بیا پسرم... تو معلم یارِ امروز باش.» افشار، با همان حجب و حیایِ نجیبانهاش، برمیخاست. پیراهنِ سادهاش بویِ نانِ گرمِ سفرهیِ پدرش، «مشهدی درویش» را میداد. او پشت تخته میایستاد و چنان با اعداد بازی میکرد که انگار با آنها حرف میزند. آن روزها هیچکس نمیدانست این پسر که پیچیدهترین مسائل را مثل آبِ خوردن حل میکند، روزی قرار است به یکی از ستونهایِ دانشبنیانِ ایران تبدیل شود