ز دور که می آمد، با نور ولبخند می آمد؛ با دوربینی بر دوش، باگرمی و دلگرمی .... امروز اما در آرامستان مسافران ابدی، دوربینی بر دوش نداشت، اندوهی سهمگین به دوش می کشید. گویی صد سال پیر و پیرتر شده بود، پنداری، غمی سترگ بر هزاران غم کهنهاش سنگینی می کرد. لبخندهایش به یغما رفته بود، عکسی در کار نبود، تبسمی در کار نبود. هر آنچه بود، غم بود و کم نبود؛ اگر غم را چو آتش دود بودی جهان تاریک بودی جاودانه