امشب از کوچه سهروردی رد میشدم و قرار بود همراه دوستم نوید در راهپیمایی شرکت کنم. آقای پورشیب و یوسفی از همسایهها را دیدم که آرامآرام برای مراسم بیرون آمدهاند؛ بعضی مثل حاج سعید راه مسجد را میگیرند بعضی با خانواده قدم میزنند و در سکوت مهربانی این شبها غرقاند. نور زرد چراغها روی صورتها افتاده بود و جمعیت با آن آرامش مخصوص رمضان، مثل جوی نرمی از همدلی در کوچه جاری بود