رمضان
همین تصویر بیهوا مرا پرت کرد به سالهایی خیلی دور؛ به همان رمضانهایی که رنگ و بوی دیگری داشتند.
ماه رمضان که میرسید کوچهی سهروردی جان دیگری میگرفت. زیر نور زرد لامپهای قدیمیاش انگار دنیایی دیگر میشد. درختهای زبانگنجشکی ردیف ایستاده و سایهروشن نرمی روی زمین میانداختند. روبهروی خانهی ما دو درخت کالیتوس قد کشیده بود و کنارشان یک درخت گردو. کالیتوسها برایم همیشه شگفتانگیز بودند؛ با آن تنههای صاف و برگهای کشیده که در باد هم انگار نمیخواستند خم شوند. این مقاومت در برابر رقص شاخ و برگهایشان کنجکاوم کرده بود که آیا درختی هست با این جلوه و در عین حال لطافت؟ اینگونه بود که بید مجنون را شناختم؛ درختی که انگار رقصش ادامهی رویاهای همان کالیتوسهای استوار بود.
🔹پدرم همیشه پیشتر از همه بیدار میشد؛ با صدای ورق خوردن مفاتیح و خشخش نرم صفحههایش خانهمان بیدار میشد. برای من مفاتیح چیزی فراتر از کتاب دعا بود؛ پر از رمز و جادو. هر صفحهاش در ذهن کودکانهام دری بود به جهانی روشن به نوری که از کلمات بالا میرفت و به سقف آسمان میرسید.
من و خانداداش معمولاً روی پشتبام میرفتیم. آسمان پر از ستاره بود باد خنک تابستان از لابهلای موها میگذشت و آنطرفتر چراغ خانههای همسایه یکییکی روشن میشدند؛ مثل دانههای تسبیحی که خدا خودش رشتهشان کرده باشد. سکوت در کوچه مینشست؛ سکوتی که پر از زمزمه بود، سکوت معنویای که رنگ دعا داشت. سکوتی که پر از حرکت بود؛ همه بیدار بودند همه کاری میکردند ولی هیچ صدای اضافهای نبود. این سکوت، سحر را مقدستر میکرد.
آن شبها، وقتی دعای پدر تمام میشد، انگار جهان از یک صفحهی نورانی به صفحهای دیگر ورق میخورد. دستش میرفت سمت رادیو؛ همان رادیوی قدیمی، همان موج همیشگی:رادیو ایلام و درست چند ثانیه بعد دعای سحر از دل سکوت خانه بلند میشد؛ با آن لحن کشیده و آرام هر چند دقیقه یک نفر با صدای رسمی میگفت: «تا اذان صبح، سه دقیقه باقیست…»
تابستانهای آن سالها طعم دیگری داشتند؛ دلچسب بودند. همهچیز رنگ داشت همهچیز بو و حس داشت. غرور کودکانهمان وقتی میگفتیم «امروز تا اذان کامل گرفتم» هنوز هم در دلم زنده است.
گاهی فکر میکنم تمام آنچه امروز هویتم را ساخته نه کتابهای قطور بوده و نه درسهای رسمی بلکه همان کوچهای بوده که نور زرد داشت همان درختهایی که شبها سایهشان روی زمین میافتاد همان مفاتیح پدرجان و همان سحرهایی که ستارهها و چراغ خانهها با هم طلوع میکردند.
رمضان برای من همیشه ماه روشنایی بوده؛ ماهی که چراغ هر خانه نمادی از یک دل بیدار است. امشب که دوباره مردم را میبینم، احساسم همان است که در کودکی داشتم؛
انگار همهی این جمعیت با همان ریتم، همان آرامش و همان همدلی، تسبیحی دوباره شدهاند که خدا رشتهاش را در این شبها محکمتر میگیرد.





ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0